روانشناسی چیست؟ جامع ترین تعریف تاریخچه و رویکردهای روانشناسی

توسط علی قائم‌مقامی
این مقاله توسط علی قائم‌مقامی ترجمه شده است.

روانشناسی چیست؟

روانشناسی

روانشناسی، مطالعه علمی فرایندهای ذهن و رفتار است. روانشناسی حوزه وسیعی است که به دنبال درک و توضیح چگونگی تفکر، رفتار، رشد، شخصیت، عواطف، انگیزه و غیره در انسان است. به دست آوردن درک غنی‌تر و عمیق‌تر از روانشناسی می‌تواند به افراد کمک کند تا بینش بیشتری نسبت به اعمال خود به دست آورند و درک بهتری از دیگران داشته باشند. راه‌های مختلفی برای تفکر در مورد رفتار انسان وجود دارد. روانشناسان هنگام مطالعه چگونگی فکر، احساس و رفتار افراد مختلف از دیدگاه‌های مختلف استفاده می‌کنند.

برخی از محققان بر روی یک مکتب خاص تمرکز می‌کنند، درحالیکه دیگران یک رویکرد ترکیبی دارند که دیدگاه‌های مختلفی را شامل می‌شود. هیچ دیدگاه تکمیلی وجود ندارد که “بهتر” از دیگری باشد. هر کدام به سادگی بر جنبه‌های مختلف رفتار انسانی تأکید دارند. در ادامه با نگاهی به تاریخچه روانشناسی، مهمترین دیدگاه هایی که امروز مورد استفاده قرار می‌گیرد را معرفی می‌کنیم.

روانشناسی

روانشناسی درواقع یک علم جدید است و بیشترین پیشرفت آن طی ۱۵۰ سال گذشته اتفاق افتاده است. با این حال، ریشه آن را می‌توان در یونان باستان و ۵۰۰ – ۴۰۰ سال قبل از میلاد ردیابی کرد. در آن زمان روانشناسی بخشی از  فلسفه محسوب میشد که متفکران بزرگی مانند سقراط، افلاطون و ارسطو به نوبه خود در رشد آن اثر گذاشتند.

روانشناسی به عنوان یک علم مستقل به سده نوزدهم میلادی منتسب است. روزهای اولیه روانشناسی، دو دیدگاه غالب نظری وجود داشت.

ویلهلم وودت

دیدگاه نخست، ساختارگرایی بود که به تئوری آگاهی ویلهلم وودت اشاره دارد. ویلهلم وودت؛ روانشناس آلمانی است که در سال ۱۸۷۹ نخستین آزمایشگاه اختصاصی روانشناسی را افتتاح کرد.  این اقدام به عنوان آغاز روانشناسی مدرن در نظر گرفته شده است. اصطلاح ساختارگرایی را تیتچنر که یک روانشناس آمریکایی و از شاگردان وودت بود، مطرح کرد. این روش به عنوان روش غیرقابل اعتماد شناخته شد؛ با این حال شهرت وودت از این نظر مهم است که او با تجزیه و تحلیل کارکرد ذهن با استفاده از روش های عینی و استاندارد شده، روانشناسی را از فلسفه جدا کرد.

ویلیام جیمز

در مقابل یک روانشناس آمریکایی به نام ویلیام جیمز رویکردی که به عنوان کارکردگرایی شناخته شد را گسترش داد. او استدلال کرد که ذهن دائماً در حال تغییر است. تمرکز باید بر این باشد که چگونه و چرا ارگانیسم چیزی را انجام می‌دهد. این دیدگاه پیشنهاد می‌کند که روانشناسان باید علت اصلی رفتار و فرآیندهای ذهنی را در نظر بگیرند. این تأکید بر علل و پیامدهای رفتار بر روانشناسی معاصر اثر گذاشته است.

زیگموند فروید

نیمه اول قرن بیستم تحت سلطه دو شخصیت اصلی بود: زیگموند فروید و کارل گوستاو یونگ. در این زمان اساس تجزیه و تحلیل شامل روانکاوی فروید و روانشناسی تحلیلی یونگ پایه گذاری شد. تأکید فروید بر نقش تمایلات غریزی انسان، دوره کودکی و ناخودآگاهی بود. از نظر او تمایلات ذاتی که در ناخودآگاهی افراد وجود دارد باعث می‌شود آنها به طرز خاصی رفتار کنند. هدف از روانکاوی فروید، آزاد کردن عواطف و تجربیات سرکوب شده و آگاه کردن فرد از ناخودآگاه خود است. براساس این دیدگاه زمانی که بینش حاصل شود اضطراب فرد کاهش می‌یابد.

روانشناسی رفتاری

در دهه ۱۹۲۰ موج دومی از روانشناسی به اوج رسید. در این زمان واتسون بر اساس تئوری یادگیری، روانشناسی رفتاری را مطرح کرد. رفتارگرایان بر این باورند که پاسخ‌های ما به محرک‌های محیطی، رفتار ما را تشکیل می‌دهند. واتسون معتقد بود برای مطالعه علمی روانشناسی باید داده های مورد بررسی مانند سایر علوم قابل مشاهده و اندازه گیری باشد؛ بر این اساس آنها رفتار قابل مشاهده را بدون توجه به شرایط ذهنی درونی مورد مطالعه قرار دادند. هدف از این درمان، یادگیری زدایی رفتارهای نامطلوب و یادگیری تجربیات جدید است.

راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی (DSM)

نیمه دوم قرن بیستم بر استانداردسازی معیارهای تشخیص بیماری روانی تأکید شد. بر این اساس راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی (DSM) توسط انجمن روان‌پزشکی آمریکا منتشر شد. این ابزار بنیادی همچنان نیز برای تشخیص و درمان مورد استفاده قرار میگیرد و آخرین ویراست آن (ویراست پنجم) سال ۲۰۱۳ منتشر شده است.

کارل راجرز

در این دوران روانشناسی انسانگرا به رهبری کارل راجرز و آبراهام مزلو نیز شکل گرفت. مزلو، روانشناسی انسانگرا را نیروی سوم در برابر دو رویکرد روانکاوی و رفتارگرایی می‌داند. این جنبش بر ویژگی های مثبت افراد، توانایی تصمیم گیری و گرایش به خودشکوفایی در انسان تأکید دارد. مفاهیمی مانند خودآموزی بخش مهمی از این دیدگاه است. روانشناسی مثبت، که بر کمک به زندگی شادتر و سالم‌تر افراد متمرکز است، ریشه در دیدگاه انسان‌گرایان دارد.

روانشناسی شناختی

در طول دهه ۱۹۶۰ یک دیدگاه جدید به نام روانشناسی شناختی شروع شد. این دیدگاه بر فرآیندهای ذهنی مانند حافظه، تفکر، حل مسئله، زبان و تصمیم‌گیری تمرکز دارد. روانشناسی شناختی ریشه در مفاهیم گشتالت دارد. از روانشناسان شناختی به آرون بک می‌توان اشاره کرد که در درمان افسردگی شهرت دارد.

پیرو این دیدگاه، نظریه یادگیری شناختی اجتماعی مطرح شد. راتر، میشل و بندورا از افراد صاحب نام در این دیدگاه هستند. این دیدگاه همانند رفتارگرایان، به یادگیری در شکل گیری رفتار اعتقاد دارد اما شناخت را به عنوان میانجی در نظر می‌.گیرد.

 

روانشناسی متقابل فرهنگی

روانشناسی متقابل فرهنگی یک دیدگاه نسبتاً جدید است که طی بیست سال گذشته به‌طور قابل توجهی افزایش یافته است. روانشناسان و محققان این مکتب فکری، رفتار افراد را در فرهنگ‌های مختلف دنبال می‌کنند. بر این اساس با دیدن تفاوت‌های افراد در فرهنگ های مختلف، می‌توانیم چگونگی تأثیر فرهنگ بر تفکر و رفتار را بفهمیم.

در آخر با توجه به آنچه گفته شد در روانشناسی نوین بر دیدگاه ترکیبی تأکید می‌شود. انسان موجود پیچیده ای است که مجموعه ای از عوامل موجب رفتار و احساس او به شیوه ای خاص میشود. امروزه روانشناسان معتقد هستند هیچ دیدگاهی به تنهایی نمی‌تواند تمام جنبه های زندگی افراد را در برگیرد؛ زیرا هر دیدگاه به جنبه خاصی از انسان متمرکز است. بنابراین برای درک بهتر افراد می‌بایست از ترکیب آنها بسته به شرایط استفاده شود.

 

نویسنده : خانم ملیحه میرزایی روانشناس سایت پزشک خوب

پرسش و پاسخ

پزشک خوب، نظرتان را درباره این مقاله بگویید یا سوالاتتان را بپرسید، متخصصان ما در اولین فرصت به سوالات شما پاسخ می‌دهند.

benjaminrbarber.com تیر ۲۹, ۱۳۹۹ - ۹:۱۳ ق٫ظ

Awesome post.

پاسخ
میترا سیفان تیر ۲۹, ۱۳۹۹ - ۱۱:۵۳ ق٫ظ

Thank you 🙂

پاسخ

دیگر مقالات پیشنهادی پزشک خوب